یک بستر و دو رویا

یک بستر و دو رویا

سالهای میانی دهه شصت، کتابی وارد زندان اصفهان شده بود با عنوان «یک بستر و دو رویا» که فارغ از موضوع و محتوای آن، ولی تیتر جالبش از آن زمان در ذهن من مانده است. این روزها وقتی روند رفتارها و موضعگیریهای خانم شیرین عبادی را می بینم و مرور میکنم نمیدانم چرا بعد از چهل سال، دوباره تیتر آن کتاب به ذهنم متبادر میشود

ادامه مطلب

زخم خون چکان ۶۷

 زخم خون چکان ۶۷ و ردَ خونین آن تا کنون!

این بخش پایانی از مجموعه مستند و تکان دهنده گزارش رویداد هولناک تابستان ۶۷ در اصفهان میباشد که دربرگیرنده آخرین مرحله از آن «فاجعه ملی» و چگونگی روند آن کشتار بزرگ در دیگر شهرهای استان، و همینطور اسامی و مشخصات زندانیان سربدار ۶۷ در شهرستانهای همایونشهر، شهرکرد، کاشان و نجف آباد اصفهان است.

ادامه مطلب

زندانبان و وکیل

دادستان و زندانبان ستمگر در ردای وکلای دادگستر!

طنز تلخ روزگار اما، ظهور برخی از همین افراد سنگدل و ستمکار، طی دو دهه اخیر، در قامت مدافع حقوق مردم با لباس وکیل دادگستری میباشد. کسانی که در گذشته تحت عنوان دادستان، شکنجه‌گر یا زندانبان و مأمور اطلاعاتی به شدیدترین روش‌ها زندانیان را آزار می‌دادند و چه بسا دست در خون صدها و گاه هزاران تن ازبهترین فرزندان این میهن داشتند حالا ردای عدالت و وکالت دادگستری به تن کرده اند!


سربازجوی زندان

سربازجویی که فقط صدایش بیادم بود!

چندی پیش کلیپی را میدیدم که در آن یک مقام سابق امنیتی ملاها با یک تلویزیون حکومتی گفتگو میکرد. در همان دقیقه اول این مصاحبه، با شنیدن صدای آن فرد کارشناس خشکم زد و ناخودآگاه به ۴۳ سال پیش پرتاب شدم. انگار که در نهانخانه ذهنم یک صندوقچه متروکه و قدیمی، درش گشوده شده و من در اندرون آن برای اولین بار مار زهرآگینی را میدیدم که بعد از سالیان سال، درد و سوزش نیش سمی او برایم تازه میشد. بله خودش بود، با همان تُن صدا و لحن گفتار و لهجه خاص اصفهانیش...

ادامه مطلب

روز آزادی

 ۳۰ دی ۱۳۵۷

اواسط فیلم ناگهان متوجه یک صحنه خیلی جالب شدم. این صحنه گذرا و ۶ ثانیه ایی مربوط به حضور «مسعود» عزیز به نمایندگی از طرف زندانیان، روی بالکن سردر زندان قصر به هنگام آزادی آخرین دسته زندانیان سیاسی از زندان ساواک در شب ۳۰ دی ۱۳۵۷ بود. بله خودش بود!  

ادامه مطلب 

دهه شصت در زندان دستگرد اصفهان

 مسئولین جنایات دهه شصت در زندان دستگرد اصفهان!

قسمت اول - حاجی اُخروی

این مجموعه گزارش تحقیقی، محصول پیگیریهای طولانی در رسانه ها و شبکه های اجتماعی و همکاری با تعدادی از همبندان تبعیدی میباشد که تقدیم «جنبش دادخواهی» میشود...  

ادامه مطلب 

افتخار نامشان

نامشان را با افتخار یاد میکنیم!

این سرگذشت دلاورانی است همچون هوشنگ اعظمی، حسین آسیابان، حسین رضوانی، سعید مظاهری، رحمت الله طیاره، عبدالرضا عباسی، سیروس عسکری، رمضان گرامی ... که در کشتار تابستان۶۷ در زندان اصفهان «سربه دار» شدند.

ادامه مطلب 

دو سربدار آزادی

 دو یار دبستانی، دو همرزم زندانی، و دو سربدار آزادی!

این حکایت، فقط گوشه ای از تاریخچه پر رنج و خون جنبش مقاومت برای آزادی در میهن اسیر ما ایران است. این دادخواهی یک نسل پس از چهل سال سیاه است. نسلی که از جان و جوانی خود گذشت و در مقابل «فاشیسم مذهبی» با تمام توش و توان مقاومت کرد. نسلی که سوخت ولی با دشمن نساخت...  

ادامه مطلب 

هالو در امتداد توهَم

هالو در امتداد «توهّم» کجا ایستاده است؟

در سال ۱۳۶۴ یک فیلم سینمایی بنام «توهّم» توسط دستگاه اطلاعاتی ملایان ساخته شد که تمامآ علیه «منافقین» سناریونویسی شده بود و بارها از شبکه سراسری تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد. «سید محمدرضا عالی پیام» یا همان جناب هالوی کنونی، در این فیلم بعنوان یکی از دو بازیگر اصلی آن با نام مستعار «رضا پیام» ایفای نقش میکرد... ادامه مطلب

پدر عزیزم رفت

پدر عزیز من هم رفت!

بابای من هم درگذشت، مثل بسیاری از پدر و مادرهای دیگر... در حالیکه ما تبعیدیان و بازماندگان این کابوس چهل ساله، حتی نمیتوانیم در لحظه «وداع آخر» نیز همراه با آن عزیزان باشیم. پدران و مادران فداکاری که هست و نیست شان را نثار فرزندان خود کردند و خدا میداند چه سختیها و ناملایماتی را تحمل کردند... و من سی و دو سال بود که دیگر او را ندیده بودم. 

منوچهر براتی، آموزگاری که سلاح بدست گرفت

آموزگاری که سلاح بدست گرفت!

منوچهر براتی، این آموزگار روشنفکر و آزادیخواه، بعد از تحمل پنج سال حبس و حرمان، سرانجام اواسط سال ۶۵ از بند و زندان اصفهان آزاد شد... تا اینکه اوایل سال ۶۷ توانست از جهنم خمینی خارج شود و برای دریدن تور اختناق و گشودن راه آزادی، به یارانش در اشرف به پیوندد و سلاح بدست بگیرد... 

نسرین، سمبلی از معصومیت به غارت رفته یک نسل

نسرین شجاعی، سمبلی از معصومیت به غارت رفته یک نسل
!

 در این چهل سال حاکمیت نکبت بار و خونبار آخوندی، از میان هزاران هزار خانواده داغدار و دردمند ایرانی، شاید خانواده بزرگ «شجاعی» از یک نظر ویژگی خاص تری داشته باشد. خانواده ای مبارز از هموطنان دلاور لُر بختیاری، که تاکنون ۱۲ تن از عزیزانش، جانفشان راه آزادی مردم و میهن محبوبشان شده اند. نسرین شجاعی، غنچه زیبایی بود از بطن همین خانواده خوشنام ...

ادامه مطلب 

دمپایی زندان!

دمپایی زندان!

اولین پایی که منو پوشید یک زندانی بود، این جوری شد که منم راه افتادم  و اینور و اونور میرفتم و با همه بودم. 

حالا توی یک زندان شلوغ و توی یه راهرو دراز دربسته، مرتب جابجا میشدم و دست به دست میشدم، یعنی منظورم اینه که پا به پا میشدم! 
خوبیش هم به همین بود، اصلآ دمپایی بودن یعنی همین، وگرنه که میشدم یه جنس بنجُل مثل یه لنگه کفش بی فایده و دور افتاده. خلاصه، سرگذشت من این جوری شروع شد... 

ابرهای سیاه و باران خون - بچه ها ما رفتیم صفا!

ابرهای سیاه و باران خون - بچه ها ما رفتیم صفا!


برای نسل ما و بخصوص بچه های مبارز و مجاهد اصفهان، مهرماه سال شصت از سیاهترین و هولناکترین ایام چهل سال گذشته بود، هنگامی که دیو اختناق تنوره میکشید.

شیر در زنجیر

شیر همان شیر بُوَد گرچه به زنجیر بُوَد


در ورودی سالن ورزشگاه سرپوشیده دانشگاه اصفهان در سال ۱۳۵۸ و در شرایطی که همه جا صحبت از انقلاب و اسلام و امام بود، تابلویی با این بیت شعر به چشم میخورد: 
«شیر هم شیر بُوَد گرچه به زنجیر بُوَد»
شاید کمتر کسی میدانست که بانی نصب آن تابلو، محبوبترین کشتی گیر ملی پوش اصفهان در آن دوران یعنی هوشنگ منتظرالظهور بود و چه بسا خود هوشنگ هم نمیدانست که روزی همان شیر در زنجیر خواهد شد.

زندانیان دستگیری مجدد

زندانیان دستگیری مجدد!

در جریان کشتار بزرگ تابستان شصت و هفت در اصفهان، علاوه بر زندانیان حکم دار و مقاوم قدیمی، زندانیان «دستگیری مجدد» را هم که بیشترشان محکوم به حبس شده بودند، و حتی بچه های تازه دستگیر شده و زیر بازجویی را هم که هنوز جرم اثبات شده ایی نداشتند، فقط به اتهام ارتباط با تشکیلات مجاهدین، در مقابل «هیئت مرگ» قرار دادند و بیرحمانه درو کردند. حیرت انگیزتر آنکه تعدادی از زندانیان تازه آزاد شده و یا موقتآ به مرخصی رفته را هم بدون هیچ اتهام یا جرم مشخصی صرفآ بخاطر سابقه هواداری، دوباره احضار و دستگیر کردند و به مسلخ بردند.

«قتل عام» ۶۷ در اصفهان: رازها، مزارها، نام ها

«قتل عام» ۶۷ در اصفهان: رازها، مزارها، نام ها



چگونگی آغاز و پایان فاجعه، شروع ملاقاتها و اعلام گورها به خانواده ها، سنگ قبرها و راز مزارها، گورهای گمنام و اسرار آغشته به خون، نام ها و مزارهای کاروان ۶۷ اصفهان، سرنوشت تنها زندانی جان بدربرده از کشتار ۶۷ اصفهان، اعدام زندانی چپگرای خوزستانی در بحبوحه کشتار در زندان اصفهان، تصاویر زندانیان مجاهد قتل عام شده و عکس مزارهایشان و اسناد هولناکی از آرشیو داخلی گورستان... و حکایت همچنان باقیست!

«لاله های واژگون» ۶۷ از شهر گلها

«لاله های واژگون» ۶۷ از شهر گلها


این روایتی ست از زندگی کوتاه دو نوجوان فداکار و آزاده، دو مجاهد جانفشان و دو «لاله واژگون» که در زادگاه خانوادگیشان، شهر گلها «گلپایگان» جوانه زدند و هر کدام با خون دل سالیان باغبان های پرمهرشان روئیدند و به دشت انسانیت پا نهادند و تازه گل وجودشان در «بهار آزادی» در حال شکفتن بود که دیو پلید دوران، خمینی تبهکار از راه رسید... و از آن پس هیچ کشتزار و گلزاری در ایران زمین نبود که از گزند آن «نفرین مجسم» در امان بماند ... 

قرنطینه زندان، هتل اموات، کرونا

قرنطینه زندان دستگرد اصفهان، انفرادی «هتل اموات» و حالا کرونا!


بخاطر شرایط هولناک سلولهای انفرادی و محیط مادون انسانی آن زندان، بازجویان بیرحم اصفهان در سال شصت، آن زندان عجیب و ناشناخته را با تمسخر «هتل» می نامیدند و زندانیان زیربازجویی را تهدید میکردند که بزودی به «هتل» فرستاده میشوید تا بفهمید زندان یعنی چه!... و از آنجایی که در آن ایام بیشتر زندانیان اعزامی به این زندان مخفی، محکوم به مرگ میشدند و زنده برنمیگشتند، در بین بچه های زندان اصفهان از همان تابستان شصت، آنجا معروف به «هتل اموات» شد... جایی که با طنز گزنده ای به همدیگر میگفتیم: عمودی میروی و افقی برمیگردی!

چهار رفیق شفیق!

چهار رفیق شفیق!

هر چهار نفرشان، یکی عرب، یکی کُرد، یکی از استان مرکزی و دیگری از خطّه جنوب، همرزم و هم پرونده بودند و البته همگی شان هموطنانی بودند با شخصیتی استوار و آرمانهایی والا، و اتفاقآ به همین دلیل ملایان تبهکار بیشتر از سه سال آنان را در زیر تیغ و حکم اعدام معلق قرار دادند. 
آن چهار انسان شریف، و آن چهار رفیق شفیق، فداییان خلق: قادر جرار، علی اکبر مرادی، مجتبی محسنی و اسفندیار قاسمی نام داشتند که سرانجام در زندان اصفهان فدای خلق محبوبشان شدند... و این روایت من است از سرگذشت آن عزیزان همبند و یاران دردمند!