این سرگذشت دلاورانی است همچون هوشنگ اعظمی، حسین آسیابان،
حسین رضوانی، سعید مظاهری، رحمت الله طیاره، عبدالرضا عباسی، سیروس عسکری، رمضان
گرامی ... که در کشتار
تابستان۶۷ در زندان اصفهان «سربه
دار» شدند.
این سرگذشت دلاورانی است همچون هوشنگ اعظمی، حسین آسیابان،
حسین رضوانی، سعید مظاهری، رحمت الله طیاره، عبدالرضا عباسی، سیروس عسکری، رمضان
گرامی ... که در کشتار
تابستان۶۷ در زندان اصفهان «سربه
دار» شدند.
این حکایت، فقط گوشه ای از تاریخچه پر رنج و خون جنبش مقاومت برای آزادی در میهن اسیر ما ایران است. این دادخواهی یک نسل پس از چهل سال سیاه است. نسلی که از جان و جوانی خود گذشت و در مقابل «فاشیسم مذهبی» با تمام توش و توان مقاومت کرد. نسلی که سوخت ولی با دشمن نساخت...
بابای من هم درگذشت، مثل بسیاری از پدر و مادرهای دیگر... در حالیکه ما تبعیدیان و بازماندگان این کابوس چهل ساله، حتی نمیتوانیم در لحظه «وداع آخر» نیز همراه با آن عزیزان باشیم. پدران و مادران فداکاری که هست و نیست شان را نثار فرزندان خود کردند و خدا میداند چه سختیها و ناملایماتی را تحمل کردند... و من سی و دو سال بود که دیگر او را ندیده بودم.
منوچهر براتی، این آموزگار روشنفکر و آزادیخواه، بعد از تحمل پنج سال حبس و حرمان، سرانجام اواسط سال ۶۵ از بند و زندان اصفهان آزاد شد... تا اینکه اوایل سال ۶۷ توانست از جهنم خمینی خارج شود و برای دریدن تور اختناق و گشودن راه آزادی، به یارانش در اشرف به پیوندد و سلاح بدست بگیرد...
اولین
پایی که منو پوشید یک زندانی بود، این جوری شد که منم راه افتادم و اینور و اونور میرفتم
و با همه بودم.
ابرهای سیاه و باران خون - بچه ها ما رفتیم صفا!